آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه20آذر92

                                 سلام سلام.2روز مونده تا دخملکم بره تو چهار سالگی.برای شب تولدش برنامه چیدم که اگه خدا بخواد اجرا کنم و متعاقباً اعلام میکنم. بعضی از روزا آویسا خانوم بعد مهد میاد اداره مامان تا بابا رضا کارش تموم شه و بریم دنبالش. دیروز... آویسا در حال شیر کاکائو خوردن و نگاه کردن انگری برد"مامانی!بهم خودکار میدی تا نقاشی بکشم."بله دخترم.بفرمایید" کمی بعد...انگشت های دختر از جوهر خودکار کاملاً رنگی شده مثال کسانی که میخوان اثر انگشت بر جای بزارند...
20 آذر 1392

شنبه30دی91(تولد 2سالگی در خانه با دوستان)

                                                              سلام عشق قشنگم. دلم برات یه ذره شده.عزیزم!دیروز برات تو خونه تولد 2سالگیت رو گرفتیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. از 5شنبه تو تدارک بودیم. شما هم که قربونت برم همش در حال شیطنت بودی. جمعه صبح زود بیدار شدی. بابایی می خواست خونه رو تزیین کنه که همش اذیتش می کردی. خلاصه پروژه...
19 آذر 1392

یکشنبه 26آذر 91(تولد 2سالگی آویسا دخمل)

                                     چهارشنبه تولد دختر عسل بود. طبق روال سال قبل قرار شد یه تولد سه نفره تو خونه داشته باشیم. بعد ماه صفر هم اگه خدا خداست یه جشنی با دوستانمون توی خونه بگیریم.  من و دختر و بابایی سه تایی رفتیم و کیک و یه جعبه شیرینی هم برای مهد کودک خریدیم . دایی جان بهزاد زنگ زد و گفت: برنامه تولد دخترعسل چی میشه؟ منم برنامه رو گفتم اونم گفت که من ودایی محمد مجردیم چه کار کنیم؟ بهش گفتم که اونا هم به تولد سه...
19 آذر 1392

چهارشنبه13آذر92(اندر احوالات ماشین ما)

                                   بعد از غرغرهای بنده مبنی بر کثیفی ماشین بدبختمون که دیگه از رنگ سفید به سیاه تغییر هویت داده و متعاقب درخواست های بنده که دیگه بابا این بدبخت رو ببر کارواش، دوستان و همسایگان نزدیک هم شاکی که کارواش هم خوب چیزیه و بابا رضا هم با جواب اینکه وقت ندارم، کارواش ها خوب تمیز نمی کنند و خودم آخر هفته تمیزش می کنم و طبق معمول همیشه هیچ آخر هفته ای وقت نمیشه...  دیروز با فاصله ای از ما ماشین 206 نوک مدادی تمیزی پارک کرده بود. منم آویس...
16 آذر 1392

شنبه 9آذر92(هفته ای که گذشت)

                           سلام دوستان خوبم  دوستتون دارم و می بوسمتون. روز سه شنبه وقت دکتر داشتم البته دیر وقت. قرار شد. بابا رضا بعد از تعطیلی کارش  بیاد اداره مامان تا بعدش بریم دکتر. رفتم مهد دخترک رو بیارم. تو حیاط روژین و فریماه در حال بازی بودند. اصرار کرد تا بازی کنه منم قبول کردم.          از سمت چپ:فریماه، آویسا و روژین         تو دانشکده نمایشگاه گل بود. آویسا هم تا اومد تو سریع...
9 آذر 1392

یکشنبه3آذر92

                                 سلام به تمام دوستان خودم  و به دخترک خودم که اینروزا یه کم بد اخلاق شده. نمیدونم چرا؟! آویسا خانوم الان چند شبه یعنی بعد مسافرت مشهد دوباره شبها دیر میخوابه و همین باعث میشه که صبح ها با بد اخلاقی بره مهد. پریشب یهو از خواب پریدم دیدم ساعت حدوداً یک و نیم و چراغ اتاق دختر روشن. با اجزای سراسر خواب آلوده دیده بلند شدم . دیدم بابا رضای بیچاره وسط اتاق خوابیده. حالا کی رفته بود اونجا نمیدونم. آویسا خانوم ...
3 آذر 1392

سه شنبه 28آبان 92(ماجراهای دختر عسل)

                                          تازه از سرکار برگشته بودیم بعد از یه روز کاری و مشکلات زوج وفرد که مجبور بودیم شب بر گردیم. تا در واحد رو باز کردم آویسا طبق معمول سری به اسباب بازی هاش زد و من هم به خاطر سرگرمی بیشتر تلویزیون رو روشن کردم. شبکه پرشین تون داشت کارتون های کوتاه تحت عنوان تاپ تون پخش می کرد. وقتی برنامه داستان حشرات شروع شد سریع دختر دوید طرف من که مامان من این رو دوست ندارم. گفتم: زود تم...
28 آبان 1392

یکشنبه 26 آبان 1392(سفر مشهد)

                                         سلام گل های من. دلم براتون تنگ شده مخصوصاً برای گل خودم که هفته پیش همش پیش خودم بود و الان دو روز  که میزارمش مهد کودک. هفته پیش از 17تا20 ما مشهد بودیم. جاتون خالی.خیلی مسافرت خوبی بود. هم هوای مشهد عالی بود و هم خلوت. دختر عسل هم اولین بار بود که سوار قطار میشد. روز 16 آبان حرکت کردیم. آویسا هم ذوق از سر سوار شدن قطار یا به قول خودش هوهو چی چی.اولش ذوق داشت بعد که کمی حوصله ش سر رف...
26 آبان 1392

شنبه11آبان92

                              سلام گل من. امروز تو خواب تحویلت دادم. عزیزم! عاشقتم . خوب بخوابی مهربونم! آخر هفته پیش به مهمونی و مهمون داری گذشت.5شنبه ختم دایی غلامعلی بابا رضا بود. خدا رحمتش کنه آدم دانایی بود. این دنیا سختی زیاد دید. انشاالله در اون دنیا به آرامش رسیده باشه. زمانی هم که ما مسجد بودیم. دختر عسل رو گذاشتم پیش دخترعمه ش صباجون. اونم از دست شیطنت های ایشان هر چند یک بار به مادرش زنگ میزد و شکایت میکرد و بر آن شدم که زودتر از بقیه به داد صبا برسم. تا رسیدم خونه بابا جو...
11 آبان 1392